فلاسفه، در نگاه اوِّل وجود انسان را به دو بعد تقسیم مى‏کنند ؛ تن و روان . روان ویژگیهاى منحصر به فردى دارد که هر یک شاخ و برگ جدیدى به وجود انسان مى‏دهد و رشته‏اى جداگانه به بافت هستى او مى‏افزاید.(9)عمده تفاوت انسان با حیوان نیز در همین است. از آنجا که تربیت عبارت است از پرورش ابعاد وجودى انسان، بر مربیان لازم است تا نسبت به همه این ابعاد اشراف کامل داشته باشند. بنابراین از دید کلى مى‏توان تربیت را به دو قسم تربیت جسمى و تربیت روانى تقسیم کرد . شکافت بیشتر این مطلب ، با توجه به یافته‏هاى روانشناسى ، ما را به اقسام و حیطه‏هاى بیشترى از تربیت مى‏کشاند .

       روانشناسان ، رشد چهار جانبه‏اى براى انسان قائلند ؛ رشد بدنى، رشد عقلى، رشد عاطفى و رشد اجتماعى.

منظور از عقل، قواى ذهنى همچون ادراک، حافظه، تخیل و استعداد حل مشکل، مى‏باشد(10).
عاطفه یا هیجان به معناى تغییرات ناگهانى است که پس از یک ادراک حسّى یا تصور و یادآورى آن در رفتار فرد پیدا مى‏شوند و با اضطراب بدنى همراه است. بنابراین تربیت عاطفى یعنى کمک به فرد در قدرت کنترل و جهت‏دهى تغییرات ناگهانى مذکور و اعمال آگاهانه آنها در جاى مناسب و به موقع. رشد اجتماعى به معناى نضج فرد در روابط اجتماعى است، به طورى که بتواند در اجتماع از ایفاى نقش یا نقشهایى که بر عهده‏اش مى‏گذارند برآمده و با اعضاى جامعه همکارى سالمى داشته باشد. و تربیت اجتماعى ناظر به چنین امرى است. به لحاظ زیر مجموعه وسیع روابط اجتماعى ، اقسام دیگرى از تربیت تصوّر مى‏شود؛ تربیت خانوادگى، تربیت سیاسى و تربیت اجتماعى به معناى اخص آن و.... به لحاظ روابط افراد با خالق خویش و وظیفه‏اى که در ارتباط با آن مبدأ هستى بخش دارند، قسم پنجمى از تربیت نیز وجود دارد که آن تربیت دینى است.

          فلسفه ی تعلیم وتربیت از دید گاه فیلسوفان غرب و شرق

   فلسفة تعلیم و تربیت از نگاه فیلسو فان ، تاریخی به قدمت اندیشه‌ورزی و نظریه پردازی فیلسوفان شرق و غرب عالم در باب تربیت دارد ؛ از فلسفة تعلیم و تربیت ، بسته به نوع دید و مبانی فلسفی متناسب با آن، مفاهیم و تعاریف گوناگونی ارائه شده است: استنتاج آرای تربیتی از مبانی فلسفی، کاربرد فلسفه در تعلیم و تربیت ، نظریة عمومی تعلیم و تربیت، تحلیل و پردازش مفاهیم و سزاره‌های تربیتی و مانند آن. طراحی و اجرای تدابیر و راهکارهایی در سه سطح بازیافت ، کشف و خلق ، از شرایط اساسی پی‌ریزی فلسفة تعلیم وتربیت اسلامی است .

 رشتة فلسفة تعلیم و تربیت، تحولات و تطوراتی را پشت سر نهاده که در دو  مرحله قابل تشخیص و بررسی است؛ مرحله رویکرد ایسم‌ها و مرحله رویکرد تحلیلی . فلسفة تعلیم و تربیت در حال حاضر در مرحلةفلسفة تعلیم و تربیت از دیدگاه فیلسوفان ، یک حوزة معرفتی دیرپا و کلاسیک است که تاریخی به قدمت تاریخ تأملات فیلسوفان در باب تعلیم و تربیت دارد. میان فیلسوفان غربی ، افلاطون ، نخستین فیلسوفی است که در کتاب معروف خویش ، جمهوری (Republic) به این گونه تأملات پرداخته ، دیدگاه تربیتی به نسبت جامعی را عرضه داشته‌ است. پس از افلاطون می‌توان از فیلسوفان دیگری همچون ارسطو ، ابن‌سینا ، خواجه نصیر طوسی ، آگوستین ، آکوئیناس، بیکن، دکارت، لاک، روسو و کانت نام برد که در این حوزه کار کرده‌اند.
در باره فلسفة تعلیم و تربیت، به معنای تأملات و تفکرات فیلسوفان دربارة تعلیم و تربیت، سه نکته مهم قابل ذکر است:

 اولاً همة فیلسوفان ، به معنای دقیق کلمه ، تأملات تربیتی نداشته‌اند . به بیان روشن‌تر ، برخی از آنان ، آرا و اندیشه‌های تربیتی خود را آشکارا بیان کرده و برخی چنین نکرده‌اند. افلاطون ، کانت و ابن سینا از فیلسوفانی هستند که در گروه اول جای می‌گیرند ، و بکین و دکارت و صدرالدین شیرازی از فیلسوفانی که در گروه دوم قرار دارند.

ثانیاً فلسفة تعلیم و تربیت ، در گروه دوم، به صورت استنتاج مدلول‌های تربیتی از اندیشه‌های فلسفی در می‌آید. این صورت دوم از دیدگاه اول فلسفة تعلیم و تربیت را برخی از فیلسوفان تربیتی، با عناوینی چون "فلسفه و تعلیم و تربیت" "رویکرد مواضع فلسفی"یا "رویکرد دلالت‌ها"معرفی کرده‌اند. فیلیپ اسمیت در فصل سوم از کتاب فلسفة آموزش و پرورش می‌نویسد: این نظریه که فلسفه و تعلیم و تربیت با یک‌دیگر ارتباط عمیقی دارند ، ب ه‌‌یقین‌ نظریة جدیدی نیست. ... از آن‌جا که فلسفه ، به‌طور سنتی ، چیستی واقعیت، معرفت و ارزش را بررسی کرده است ، روابط آشکاری با تعلیم و تربیت دارد ... آنگاه به مسأله "استنتاج" (derivation) اشاره می‌کند: هنگامی که روابط بین فلسفه و تعلیم و تربیت مورد تأکید قرار می‌گیرد، برخی تصور می‌کنند که یک فلسفة تربیتی معین از یک فلسفة معین استنتاج می‌شود
کامبلیس هم در این زمینه چنین اظهار نظر می‌کند: از دهة 1930 و در ادامه تا سال‌های 1940 و 1950 ، یک راه برای مرتبط ساختن فلسفه و تعلیم و تربیت این اندیشه بود که فلسفه ، یک مبنا یا مطالعة اساسی است که فلسفة تعلیم و تربیت از آن استنتاج می‌شود .

ثالثاً فیلسوفانی که در گروه اول قرار دارند نیز به دو دسته تقسیم می‌شوند: دستة اول، فیلسوفانی هستند که تأملات تربیتی فلسفی داشته‌اند ، و دستة دوم ، فیلسوفانی که تأملات تربیتی غیرفلسفی داشته‌اند. افلاطون، آکوئیناس و کانت در دستة اول ، ولاک ، هگل و راسل دردستة دوم قرار دارند. رابین بارو (Barrow , 1994) در این زمینه سخن جالبی دارد: [برخی‌] فیلسوفان نیز به شیوه‌ای غیرفلسفی دربارة تعلیم و تربیت چیزهایی نوشته‌اند. "لاک، هگل و راسل از جمله فیلسوفان معروفی هستند که این‌گونه عمل کرده‌اند. کتاب لاک به نام اندیشه‌هایی در باب تعلیم و تربیت" (1963) صرفاً به مقداری اندک به آثار فلسفی‌اش مبتنی است. استنتاج‌های وی دربارة اولویت‌های تربیتی یک اشراف‌زادة زمین‌دار نمی‌تواند نتیجة منطقی نظریات معرفت‌شناختی و وجودشناختی‌اش باشد در باره مفهوم فلسفة تعلیم و تربیت ، دیدگاه‌های گوناگونی وجود دارد که پرداختن به همة آن‌ها از حوصله این مقام خارج است .